يه سرماخوردگي خانوادگي...
چه کرده
تورو نميگم ماماني
سرماخوردگيو ميگم
حسابي تو خونه رخنه کرده
اول که بابايي افتاد به تب و لرز
يه روز گذشت و حالش بهتر شد
از روز يکشنبه هم بابا جاشو داد به مادري و حالا نوبت من بود
بله
من حالم حسابي خراب شد
روز دوشنبه هم اولين امتحانم بود
به سختي درس خوندمو خودمو روز دوشنبه به سرکار و دانشگاه رسوندم
اما چشمت روز بد نبينه
اومدم خونه و افتادم
با اينکه با بابا قهر بودم
اما اش درست کرد و رفت دستگاه بخور رو از خونه عزيز اورد
ان شب خيلي حالم بد بود بدتر اين بود که نميتونستم نزديک گل کوشولوم بشم
شب ساعت 2 حسابي بهونه گرفتي
احساس مادرانم ميگفت به خاطر خواب و حرف نزدن من باتو بود
بلند شدم و بغلت کردم
رو پام خوابوندمت
باز همون لالايي هميشگي رو برات زمزمه کردم
انگار دلت اروم گرفت
لالا لالا گل پونه
لالا لالا گل پسته
....
يادم نميره بابايي که از نق زدنات خسته شد براي اولين بار خشمناک نگاهت کرد و تا چشمت به بابا افتاد
زدي زير گريه
نديده بودم
همچين گريه اي تعصبناکي رو از تو و نه از نگاه غصبناک بابا
قربون دلت بره مادر
که دل مادر حسابي براي تو کبابه
......
امروز پنج شنبه است
حال بابا حسابي خرابه و الانم رفت دوباره دکتر
مادر هم همين طور
تو که سه شنبه سرفه هات شروع شد
همون شب با هم رفتيم دکتر
يه سري دارو براي تو داد و آمپول به من و منم سه شنبه و چهارشنبه رو نرفتم اداره
زمستون هم انگار با همين مريضي ها خودشو ميخواد نشون بده
نه برفي باروني
اينجا تهران است و هوا تنها از آلودگي پر شده
هيچ خبري نيست که نيست..
کاش شهرستاني بوديم
..................................


يه سرماخوردگي خانوادگي... 